(SD)
Gone ...
Listen here , strongly recommended (Iranian Mazandaranian Folkloric Music - Composer : Ahmad Mohsenpour , Kamaancheh Player : Ahmad Mohsenpour , Vocalist and Narrator : Hosein Alambaaz )
منظومه «طالب و زهره» از شناخته ترين منظومه هاي تبری است كه در كنار منظومه هاي ديگر چون«امير و گوهر» و «نجما» و «عباس مسكين» جلوه گري ميكند.
«طالب و زهره» چون ديگر منظومه ها در زبانها و اقوام ايراني، ريشه در آيينها،باورها و اسطوره ها دارد و بدون ترديد نشانههايي روشن از دوران «گوسان»ها و «هونياگر=خونياگر»ها را در خود دارد و ميتواند يك چكامه گوساني باشد.
بيان اين نكته بيمناسبت نيست. اينكه اشعار منظومه «طالب و زهره» را به «ستيالنساء» خواهر طالب، نسبت دهيم، يا با اشاره به تكگوييهايي كه در برخي اشعار اززبان زهره خوانده ميشود، آن را سروده زهره بدانيم، اهميت چنداني ندارد. ديگر آنكه «طالب» منظومه تا چه اندازه با «طالب آملي» شاعر سالهاي پاياني قرن دهم هجري كه در دربار جهانگير پادشاه گوركاني هند، عنوان ملك الشعرايي يافت،همخواني دارد نيز اعتباري ثانوي دارد. مهم آن است كه تخيل و آرزوهاي سحرآفرين افسانه ها و حماسه ها اثري ماندگار بيافريند و درد و هجران و ناكامي، عشق و شيدايي را باساز و آواز فرياد كند. طالب چون همه قهرمانان تاريخي،از تاريخ جدا شده و به دنياي حماسه ها و افسانه ها راه يافته است. مردم تبرستان برپايه آرزوها، باورها،و تخيلات خويش،اين داستان را پرورش داده، حافظه قومي و تاريخي خويش را بر بستراين منظومه شكلي نوين بخشيده، پرورده و ساختهاند، آنگونه كه بدرستي ميتوان گفت كه منظومه «طالب و زهره» نه سروده «ستي النساء» و «زهره» و حتي خود طالب، بلكه سروده و پرورده ناخودآگاه قومي مردم تبرستان است.
و«زهره دختري چلاوي از بخش كوه نشين آمل است كه با نامادري خود روزگار ميگذراند.«طالب آملي است و در بخش شهري آن «دشت» زندگي ميكند. هردو مادر خويش را از دست دادهاند و نامادري دارند.
آنها در مكتب خانهاي درس ميخوانند و از فرصتهايي كه بدست ميآورند استفاده كرده در كنار يكديگر مينشينند و دلداده يكديگر ميشوند و طالب گردنبند يادگاري مادر خويش را به زهره ميدهد. پس از برملا شدن شيداييشان هنگاميكه طالب از پدر ميخواهد زهره را خواستگاري كند، پدر ميگويد: همانگونه كه زنبور و پروانه جفت نميشوند،چلاوي و آملي يار نميشوند و مخالفت ميكند. نامادري او نيز خويشاوند خود (خواهرزاده اش) را نشان كرده است.
خانواده زهره نيز مخالفند و ميخواهند او را به قادر پا به سن گذاشته ولي مالدار بدهند. نامادري طالب وقتي پافشاري اورا ميبيند به بهانه تدارك عروسي او را به گاوسرا ميفرستد. طالب به هنگام دلتنگي در گاوسرا، با كبوتر بالاي درخت سخن ميگويد و از زخم تبربردست و تيشه بر پا شكوه ميكند.
در شامگاهي كه رنجور است، به خواب ميرود و در رويا زهره را ميبيند كه در ميان آب فرورفته است و نيز خواب ميبيند كه زهره به همراه نامادري براي خريد عروسي به بازار رفته است. فرداي آن روز «قلي چاروادار» براي او خبري ميآورد كه پنجشنبه شب زهره عروس ميشود و به خانه قادر ميرود. طالب براي ديدن زهره به راه ميافتد و در راه زهره و بستگان او را مييابد و از زهره گله ميكند كه چرا او را خبر نكرد. در اين هنگام، برادر زهره با تبرزين، زخمي جانكاه بر شانه او ميزند و او را خونين و مالين ميسازد و برجاي مينهد. طالب به خاطر زهره، چيزي نميگويد ولي با خود اشعاري رجزگونه ميخواند كه:
مانند سهراب شمشير به دست ميگيرم. كمان گرد كياني را در كف ميگيرم. مانند فرامرز نيزه بازي ميكنم و چون من سواري نيست و اگر تبر به اسب سوار بزنم، اسب وسوار را چهار پاره ميكنم.
پسر عموهاي او،طالب را خونين و مالين مييابند و او را كه از تشنگي و گرسنگي بيتاب شده با (گرماستي) نيرو ميبخشند طالب براي اينكه فتنه را بخواباند، حقيقت را نميگويد و گراز را سبب زخم ميخواند.
هنگاميكه خبر زخم خوردن طالب به زهره ميرسد،شمعي نذر امامزاده ميكند و پس از ناله فراوان، به خواب ميرود و در رويا طالب را ميبيند كه عمر نو پيدا كرده و سالم سوار برسمند است.
در آن سوي،طالب هنگاميكه بهبود مييابد، براي ماهيگيري به كنار رودخانه ميرود و زهره را در كنار رودخانه پيدا ميكند و ماهي را به او ميدهد و ميگويد كه فردا شب براي خواستگاري به خانه زهره ميآيد.
نامادري، چارهاي ديگر ميانديشد و در غذايي كه از ماهي درست كردهاند،داروي بيهوشي ميريزد. طالب با خوردن غذا،هوش از دست داده و شوريده ميشود و ميگريزد و ميگويند سر از تهران و كاشان و اصفهان و به روايتي هندوستان در ميآورد. زهره زبان به مويه ميگشايد و دشت و كوه و شهر را به جستجوي طالب ميگردد. نشاني او را از كوه و دشت و رودخانه و ماهي و آهو و چوپان و گالش و ... جويا ميشود ولي هرگز او را نمييابد تا اينكه يك روز در كنار دريا (رودخانه) كبوتري بر بالاي درخت انجيلي ميبيند. كبوتر به سخن ميآيد و ميگويد: طالب را ماهي دريا خورده است. از شاه ماهي ميپرسد. او ميگويد: طالب را ميان هندي در حاليكه پيراهني سفيد بر تن داشت و بر اسب سمندي سوار بود ديده است.
زهره به ياد طالب مترسكي ميسازد. (قبا و چاقاو چرخي لم كلا) و دوري به گرد مترسك ميزند ميگويد: ميخواهم ببينم به طالب من ماننده است يا نه؟
زهره يكبار نيز به هنگام آوردن درخت و لباس عروسي از سوي قادر،با گردنبند اهدايي طالب، اقدام به خودكشي ميكند ولي موفق نميشود.
ميگويند بعدها زهره به كس ديگر شوهر كرد. طالب نيز در هندوستان با دختر شاه آنجا ازدواج كرد و در سن 42 سالگي مرد. خواهرش ستيالنساء سرپرستي دو فرزند خردسال اورا به عهده گرفت. زهره،پس از آگاهي از مرگ طالب،روزي به كنار رود ميعادگاه گذشته رفت و ديگر برنگشت. ميگويند زهره خود را به آب سپرد و همراه ماهيها به سوي طالب رفت
متن موسیقی :
خَله توم گِذِرنه ، اَته چَن سالِم رد وونه ، گِنِنه زِهرِه شونه ات نِفَرِ خِنه
طالِبَم که هِندِسّون دَیّه شاهِ کیجاجا عَروسی کِنّه و دِه تا وچه ِ پِر وونه
طالب تا سال 1036 که چِل و دِه ساله بیه ، مینِه
این خَوِر زهره ِ گوش رَسِنِه
زِهره به یادِ اون زَمونی که وِه و طالب خِشِ روزگار داشتِنِه ، هَر روز شیه هِرازِ لو ماهیونِ جا حَرف زوئِه
اَتِه روز وینِنِه که زِهرِه بوردِه و دیگه پِیی نَکِرده
هِرازِ پِه خَلِه چَرخی دنه ، وِه رِه پیدا نَکِردِنِه
گِنِنِه که زِهرِه شه خِدِّه او هِدا و ماهیونِ هِمراه بوردِه طالِبِ وَر
زمان زیادی گذشت ، چند سالی هم رد شد ، نقل است که زهره با کسی ازدواج می کند
طالب هم که به هندوستان رفته بود با دختر شاه عروسی میکند و پدر دو فرزند می شود
طالب در سال 1036 که 42 سال سن داشت ، می میرد
این خبر به گوش زهره می رسد
زهره به یاد زمانی که او و طالب با هم روزگار خوشی داشتند ، هر روز به کنار آب می رفت و با ماهی ها حرف می زد
یک روز زهره می رود و دیگر بر نمی گردد
خیلی دنبالش گشتند ، امّا او را نیافتند
می گویند که زهره خود را به آب داد و همراه با ماهی ها به سوی طالب رفت
of Mazandaran gathering , Day 2 ...
Gone ...
Listen here , strongly recommended (Iranian Mazandaranian Folkloric Music - Composer : Ahmad Mohsenpour , Kamaancheh Player : Ahmad Mohsenpour , Vocalist and Narrator : Hosein Alambaaz )
منظومه «طالب و زهره» از شناخته ترين منظومه هاي تبری است كه در كنار منظومه هاي ديگر چون«امير و گوهر» و «نجما» و «عباس مسكين» جلوه گري ميكند.
«طالب و زهره» چون ديگر منظومه ها در زبانها و اقوام ايراني، ريشه در آيينها،باورها و اسطوره ها دارد و بدون ترديد نشانههايي روشن از دوران «گوسان»ها و «هونياگر=خونياگر»ها را در خود دارد و ميتواند يك چكامه گوساني باشد.
بيان اين نكته بيمناسبت نيست. اينكه اشعار منظومه «طالب و زهره» را به «ستيالنساء» خواهر طالب، نسبت دهيم، يا با اشاره به تكگوييهايي كه در برخي اشعار اززبان زهره خوانده ميشود، آن را سروده زهره بدانيم، اهميت چنداني ندارد. ديگر آنكه «طالب» منظومه تا چه اندازه با «طالب آملي» شاعر سالهاي پاياني قرن دهم هجري كه در دربار جهانگير پادشاه گوركاني هند، عنوان ملك الشعرايي يافت،همخواني دارد نيز اعتباري ثانوي دارد. مهم آن است كه تخيل و آرزوهاي سحرآفرين افسانه ها و حماسه ها اثري ماندگار بيافريند و درد و هجران و ناكامي، عشق و شيدايي را باساز و آواز فرياد كند. طالب چون همه قهرمانان تاريخي،از تاريخ جدا شده و به دنياي حماسه ها و افسانه ها راه يافته است. مردم تبرستان برپايه آرزوها، باورها،و تخيلات خويش،اين داستان را پرورش داده، حافظه قومي و تاريخي خويش را بر بستراين منظومه شكلي نوين بخشيده، پرورده و ساختهاند، آنگونه كه بدرستي ميتوان گفت كه منظومه «طالب و زهره» نه سروده «ستي النساء» و «زهره» و حتي خود طالب، بلكه سروده و پرورده ناخودآگاه قومي مردم تبرستان است.
و«زهره دختري چلاوي از بخش كوه نشين آمل است كه با نامادري خود روزگار ميگذراند.«طالب آملي است و در بخش شهري آن «دشت» زندگي ميكند. هردو مادر خويش را از دست دادهاند و نامادري دارند.
آنها در مكتب خانهاي درس ميخوانند و از فرصتهايي كه بدست ميآورند استفاده كرده در كنار يكديگر مينشينند و دلداده يكديگر ميشوند و طالب گردنبند يادگاري مادر خويش را به زهره ميدهد. پس از برملا شدن شيداييشان هنگاميكه طالب از پدر ميخواهد زهره را خواستگاري كند، پدر ميگويد: همانگونه كه زنبور و پروانه جفت نميشوند،چلاوي و آملي يار نميشوند و مخالفت ميكند. نامادري او نيز خويشاوند خود (خواهرزاده اش) را نشان كرده است.
خانواده زهره نيز مخالفند و ميخواهند او را به قادر پا به سن گذاشته ولي مالدار بدهند. نامادري طالب وقتي پافشاري اورا ميبيند به بهانه تدارك عروسي او را به گاوسرا ميفرستد. طالب به هنگام دلتنگي در گاوسرا، با كبوتر بالاي درخت سخن ميگويد و از زخم تبربردست و تيشه بر پا شكوه ميكند.
در شامگاهي كه رنجور است، به خواب ميرود و در رويا زهره را ميبيند كه در ميان آب فرورفته است و نيز خواب ميبيند كه زهره به همراه نامادري براي خريد عروسي به بازار رفته است. فرداي آن روز «قلي چاروادار» براي او خبري ميآورد كه پنجشنبه شب زهره عروس ميشود و به خانه قادر ميرود. طالب براي ديدن زهره به راه ميافتد و در راه زهره و بستگان او را مييابد و از زهره گله ميكند كه چرا او را خبر نكرد. در اين هنگام، برادر زهره با تبرزين، زخمي جانكاه بر شانه او ميزند و او را خونين و مالين ميسازد و برجاي مينهد. طالب به خاطر زهره، چيزي نميگويد ولي با خود اشعاري رجزگونه ميخواند كه:
مانند سهراب شمشير به دست ميگيرم. كمان گرد كياني را در كف ميگيرم. مانند فرامرز نيزه بازي ميكنم و چون من سواري نيست و اگر تبر به اسب سوار بزنم، اسب وسوار را چهار پاره ميكنم.
پسر عموهاي او،طالب را خونين و مالين مييابند و او را كه از تشنگي و گرسنگي بيتاب شده با (گرماستي) نيرو ميبخشند طالب براي اينكه فتنه را بخواباند، حقيقت را نميگويد و گراز را سبب زخم ميخواند.
هنگاميكه خبر زخم خوردن طالب به زهره ميرسد،شمعي نذر امامزاده ميكند و پس از ناله فراوان، به خواب ميرود و در رويا طالب را ميبيند كه عمر نو پيدا كرده و سالم سوار برسمند است.
در آن سوي،طالب هنگاميكه بهبود مييابد، براي ماهيگيري به كنار رودخانه ميرود و زهره را در كنار رودخانه پيدا ميكند و ماهي را به او ميدهد و ميگويد كه فردا شب براي خواستگاري به خانه زهره ميآيد.
نامادري، چارهاي ديگر ميانديشد و در غذايي كه از ماهي درست كردهاند،داروي بيهوشي ميريزد. طالب با خوردن غذا،هوش از دست داده و شوريده ميشود و ميگريزد و ميگويند سر از تهران و كاشان و اصفهان و به روايتي هندوستان در ميآورد. زهره زبان به مويه ميگشايد و دشت و كوه و شهر را به جستجوي طالب ميگردد. نشاني او را از كوه و دشت و رودخانه و ماهي و آهو و چوپان و گالش و ... جويا ميشود ولي هرگز او را نمييابد تا اينكه يك روز در كنار دريا (رودخانه) كبوتري بر بالاي درخت انجيلي ميبيند. كبوتر به سخن ميآيد و ميگويد: طالب را ماهي دريا خورده است. از شاه ماهي ميپرسد. او ميگويد: طالب را ميان هندي در حاليكه پيراهني سفيد بر تن داشت و بر اسب سمندي سوار بود ديده است.
زهره به ياد طالب مترسكي ميسازد. (قبا و چاقاو چرخي لم كلا) و دوري به گرد مترسك ميزند ميگويد: ميخواهم ببينم به طالب من ماننده است يا نه؟
زهره يكبار نيز به هنگام آوردن درخت و لباس عروسي از سوي قادر،با گردنبند اهدايي طالب، اقدام به خودكشي ميكند ولي موفق نميشود.
ميگويند بعدها زهره به كس ديگر شوهر كرد. طالب نيز در هندوستان با دختر شاه آنجا ازدواج كرد و در سن 42 سالگي مرد. خواهرش ستيالنساء سرپرستي دو فرزند خردسال اورا به عهده گرفت. زهره،پس از آگاهي از مرگ طالب،روزي به كنار رود ميعادگاه گذشته رفت و ديگر برنگشت. ميگويند زهره خود را به آب سپرد و همراه ماهيها به سوي طالب رفت
متن موسیقی :
خَله توم گِذِرنه ، اَته چَن سالِم رد وونه ، گِنِنه زِهرِه شونه ات نِفَرِ خِنه
طالِبَم که هِندِسّون دَیّه شاهِ کیجاجا عَروسی کِنّه و دِه تا وچه ِ پِر وونه
طالب تا سال 1036 که چِل و دِه ساله بیه ، مینِه
این خَوِر زهره ِ گوش رَسِنِه
زِهره به یادِ اون زَمونی که وِه و طالب خِشِ روزگار داشتِنِه ، هَر روز شیه هِرازِ لو ماهیونِ جا حَرف زوئِه
اَتِه روز وینِنِه که زِهرِه بوردِه و دیگه پِیی نَکِرده
هِرازِ پِه خَلِه چَرخی دنه ، وِه رِه پیدا نَکِردِنِه
گِنِنِه که زِهرِه شه خِدِّه او هِدا و ماهیونِ هِمراه بوردِه طالِبِ وَر
زمان زیادی گذشت ، چند سالی هم رد شد ، نقل است که زهره با کسی ازدواج می کند
طالب هم که به هندوستان رفته بود با دختر شاه عروسی میکند و پدر دو فرزند می شود
طالب در سال 1036 که 42 سال سن داشت ، می میرد
این خبر به گوش زهره می رسد
زهره به یاد زمانی که او و طالب با هم روزگار خوشی داشتند ، هر روز به کنار آب می رفت و با ماهی ها حرف می زد
یک روز زهره می رود و دیگر بر نمی گردد
خیلی دنبالش گشتند ، امّا او را نیافتند
می گویند که زهره خود را به آب داد و همراه با ماهی ها به سوی طالب رفت
of Mazandaran gathering , Day 2 ...